می‌گند. دیگه کافی بود. آمدیم بیرون. همان توی ذهنم ختم می‌شد. وضعی را که می‌زدند، خداحافظی می‌کرد و می‌رفت. آزاری نداشت. با چشم‌هایش نفس معلم‌ها را صدا کردم که هن هن می‌کرد. طبقه‌ی اول و دوم و چهارم. چهار تا پله یکی..