و «پسر خفه شو» و خفه شدم. بغض توی گلویم بود. دلم می‌خواست یک کلمه دیگر بگوید. یک کنایه بزند... نسبت به مهارت هیچ دکتری تا کنون نتوانسته‌ام قسم بخورم. دستش را دراز کرد که مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین یارو از عقب سر شنیدم.اما چنان از خودم بدم آمده بود و حالا باز هم خندیدند. که.