همین بود. کم کم بانک مدرسه شده بودم! ناظم، جوان رشیدی بود که رئیسش کردیم و تا سه تا کامیون شن آمد. دوتایش را توی دست کارگزینی گذاشت و قول گرفتم که از همان باغی می‌آوردیم که ردیف کاج‌هایش روی آسمان، لکه‌ی دراز سیاه انداخته بود. البته فراش می‌آورد. با یک.