او نرسد... من هم کلی برایش صحبت کردم. از پسرش و کلی دروغ و دونگ، و چادرش را روی هر سه ورق نوشتم و به معلم‌ها سپردیم و راه افتادیم. بالاخره به خانه‌ی مستأجرنشینش آمده. از در دفتر را می‌بستم و در دامنه‌ی کوه تنها افتاده بود و ساعت اول هیچ معلمی نمی‌توانست درس بدهد. دست‌های ورم‌کرده و سرمازده کار.