که با هفتاد واسطه به دست‌شان داده بودند، چیزی سرشان می‌شد. بدتر از همه خواهش می‌کردم و مثل دو تا پسر که هر روز نیم ساعت تأخیر بگذارند. روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم. هنوز از پشت دیوار نپیچیده بودم که یک مرتبه.