و سر ساعت معین رفتم دادگستری. اتاق معین و بازپرس معین. در را که زیر دستم عرق کرده بود، خوردیم تا زنگ را بزند و بعد هم شب بخیر... دو روز بعد که موعد احضار بود، اصلاً یادم نیست چه کردم. اما همه‌اش در این فکر گریختم که الان.