دقت و احتیاج خشک کردم و یک مرتبه احساس کردم که چندان مهم نیست و فرستادمشان برایم چای بیاورند. بعد کارم را زودتر از موعد زدند و صف‌ها رفتند به کلاس‌ها سرکشی کنیم. بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه معلم جماعت کجا پولش به عرق می‌رسه؟ حالا بدو.